مسلمانان و امر قدسي : نگاه دوباره
میثم عزیز در ادامه نوشته اخیر خود گفتگوی ایجاد شده را درباره ماجرای کاریکاتورها ادامه داده اند و سعی نمودند دیدگاه خود را درمورد نقد من بر مطلب اخیرشان بیان نمایند.اگرچه نکات توضیحی زیر با تاخیر ارائه می شود که امیدوارم عذر مرا بپذیرند .
Ø بیکران ، در کرانمند می زيد؟
دوست دارم قبل از هرچیز برداشت خود را از فلسفه هگل که محور تحلیل های میثم می باشد بیان کنم. من هگل را با هیوم ، کانت و نیچه درک می کنم. هیوم فیلسوفی بود که امکانِ علم ِ یقینی را به پرسش گرفت به نحوی که اساس علم جدید با نقدهای وی دچار خطر گردید. از نظراو « توالی علت و معلول از این جهت در نظر ما ضروری است که برای ما آشنا است ، ما جز عادتهایمان هیچ دلیلی نداریم که انتظار داشته باشیم این توالی رخ دهد ».
کانت و هگل جستجوگرانه تلاش نمودند پاسخی درخور به معضل شناخت یقینی و مطلق ارائه نمایند . در دسته بندی های صورت گرفته آنها را جزء ایده آلیست های فلسفی طبقه بندی می کنند . ایده آلیسم ،« فلسفه ای است که به رابطه عین و ذهن می پردازد و ذهن را از عین برتر می داند.ایده آلیسم می گوید که می داند ذهن شناسنده چگونه با جهان ارتباط دارد و انسان ها چگونه رفتار می کنند. خواه این جهان به عنوان جهان طبیعی شناخته می شود یا به عنوان جهان نهاد های سیاسی و اجتماعی ».
پاسخ کانت به پرسش درباره معرفت ارائه تحلیلی انتقادی از خرد انسانی بود. وی بدنبال مشخص کردن شرایطی بود که در آن فهم مستقل از هرگونه تجربه ای درک می شود .کانت شرایط محض شناخت را بحث امر " متعالی یا استعلایی " نامید.چنین اصول شناخت شناسانه ای ، دانشی مقدم بر تجربه را فراهم می کنند که ازشکاکیت موجود در اندیشه هیوم گریزان است. در واقع، رویکرد استعلایی کانت در شناخت و تلاش وی برای نهادن بنیاد معرفت بر امور پیشینی و غیرتجربی ( غیرمادی) بود .از نظر کانت ، اصولی پیشینی وجود دارند که آنها را مقولات می نامد این مقولات ، مواد فراهم آمده از حواس را شکل می دهند و به آنها معنا می بخشند. در این حال ، عین همانند ژلاتینی می باشد که در قالب مقولات ریخته می شود و متناسب با شکلی که مقولات به آن می دهند شکل می گیرد. در چنین حالتی ، زمینه سلطه سوژه(ذهن) بر ابژه (عین ) فراهم می گردد و سوژه را تابعی از ابژه قرار می دهد اما، این رابطه غیر دینامیک و غیر پویا است. در واقع، مقولات کانتی فراتاریخی می باشند که به تجربیات ما شکل می دهند و آنها را معنا می بخشند.لذا، تغییر ناپذیر بوده رابطه آنها با عین یکسویه است.
هگل ، منتقد رویکردهای هیوم و کانت به ذهن بود. هیوم و تجربه گرایان ،به انفعال ذهن در برابر تجربه معتقد بودند.کانت ذهن را درشناخت فعال می دانست و معرفت چیزی جزء معنای افکنده شده بر واقعیت توسط ذهن نیست .اما، هگل رویکردی تولید گرانه ارائه کرد. در این رویکرد نه تنها ذهن همانند رویکرد کانتی فعال است بلکه ذهن خود تولید کننده حقیقت عینی می باشد. دیالکتیک هگل نیز جزء تاریخ خودآگاهی رسیدن مطلق یا ذهن نیست.مطلق طی فرآیند خوداندیشی به این آگاهی می رسد كه عین جزء صورت افکنده توسط وی نیست و بدین وسیله مطلق در خود به آرامش می رسد.
بطور خلاصه فلسفه کانت و هگل ، داستان « مطلق » است . پرسش از مساله « کلیت » و چگونگی معنا بخشی بر اجزاء پراکنده حیات است. لذا، در هگل شاهدیم که وی در جستجوی امر « بیکران » ، در میان « امور کرانمند و عینی » است. امر کرامند خود دمی از زندگی بیکران است و نمایشی از آن.
Ø عقل به مثابه امر قدسی
نیچه برانداز این سیستم استعلایی و فراتاریخی است که از « کرانمندی » و « جزئیت » گریزان است. نیچه با افسانه خواندن امر استعلایی ، فیلسوف را در کنار کشیشان قرار می دهد که جزء استمرار نگاهی زهد باور موجود در دین مسیحی ، اندیشه آنها دستاوردی ندارد. نیچه استدلال مي كند که جزء امر جزئی ، چیز دیگری وجود ندارد. زندگی چیزی جزء خواست قدرت و اراده های کرانمند ما نیست . هیچ امر متعالی که فراتر از جزئیت زندگی معنا بخش آن باشند وجود ندارد.
این نقد نیچه یادآور این نکته است که برخلاف آنچه گفته می شود جدایی میان فیلسوف و کشیش یا ادیان و فلسفه ، چندان نیز امری واقعی نیست . بالاخص اینکه گفته شود فلسفه مدرن ، نقد امر قدسی است در حالی که خود در " قدسیت " و " استعلاء " پیچیده شده است.
فلسفه هگل و کانت ، بازتولید امر قدسی می باشند. هگل به روشنی بیان می کند که آنچه در دین حضور دارد و متجسد شده است بیانی دیگر از حقیقت فلسفی است. با این تفاسیر، ادعای مدرنیته برای گذر از امر قدسی چندان صحيح نيست. ما در مدرنیته شاهد زایش مفهوم جدیدی از امر استعلائی می باشیم که جانشین ، امرقدسی بر حسب تفاسیر دینی است. لذا، این گفته که کشیدن تصاویر پیامبر برای عقلانی سازی برداشت مسلمانان از اعتقادات دینی آنها و کاهش حساسیت های آنها برای گشودن امکان نگاه انتقادی در مسائل دینی است امری بی وجه است. این تلاش ، بیش از هرچیز ، نشاندن عقل به مثابه امری قدسی و معیار امور به جای برداشت های دینی از امر قدسی است و لاغیر.
Ø ما به مثابه امر استعلایی :
میثم عزیز گفته اند که
جهانِ پیرامونِ ما حاصل ِ نیتی است که در ساختناش به کار گرفتهایم. دنیا را ما ساختهایم، با ارادهها و امیالمان، اما گویی دنیا اصلا به آنچه ما خواستهایم شبیه نیست. «بیگانه» است، یا ما با آن «بیگانه»ایم. ... جهان «صورت» است و خواستِ ما به مثابهی قوهی محرکهی این صورت آشکار میشود (ماتریالیستیاش درست برعکس است؛ همان دعوای همیشگی ِ زیربنا-روبنا). خلاصه اگر بخواهم بگویم؛ منظورم از صورت، همان اقتضائاتِ مادیِ بودن است، به هر طریقی که میخواهد باشد؛ صورت به مثابهی یک نقاب، یک پوشش.
با توجه به اینکه فلسفه هگل و کانت جزء ظهور مطلق و امر استعلایی نیستند که بصورت فعال به پردازش و آفرینش عین می پردازند دراینصورت با شما تاحدی موافق خواهم بود که جهان عین محصول چنین ذهن بیکرانی است که در وجود کرانمند ما متبلور گشته است که در سیر تاریخ و از طریق کنش محدود ما، کلیت موجود در امر کرانمند، مطلق یا ذهن را نشان می دهند. کلیتی که معنا بخش به عین و هستی بخش آن است.و صورت تنها یک نقاب افکنده شده توسط ذهن برجهان نیست . و مطلق در مرحله نهایی آگاهی خود ، از این صورت های بیگانه ساز رها خواهد گشت و خود را در زیر این صورت های خواهد یافت و بیگانگی اش نسبت به خود پایان خواهد پذیرفت.
Ø خدا ، بیگانگی و صورتمندی
خدا در تفکر ِ اسلامی، حساسیتِ زیادی دارد که تصویری نداشته باشد. حساسیتِ خدا را در طولِ تاریخ، آنهایی برانگیختهاند که برایش صورت تراشیدهاند. پیامبران هوشمندانی از میان مردمان بودهاند که هر بار صورتی از خدا میدیدند، میشکستند. که صورتِ خدا شکستن دارد. شکستن قرین ِ نفی است، قرین ِ انکار. در نزدِ مسلمین، «لا» همان کلام رستگاری است[2]. و این مسئله رازی را برملا میکند؛ هر تصویرگر، صورتگری است «آریگو». تصویرگران قدم به حیطهی امر ممنوع میگذارند. ریشهی تعهد هم در تفکر اسلامی همینجاست. یکی هست که میسازد و دیگری هست که خراب میکند، که هرآنکه بیشتر خراب کند، متعهدتر است. اگر جز این است، به نظر شما «بتپرستی» در محتوایش، چه فرقی با «خداپرستی» دارد؟ جز این است که «بتپرست» همان خدا را صاحبِ صورت کرده است؟
خدا چیست جزء خُود. خُودی رها از بیگانگی و صورت . بت شکنی، رهایی از صورت و آگاهی به وجود خُود است . لذا، پیام « بت شکنی » اینست که خُود و خدا را در بیرون از خُود جستجو نکنید. همان گونه که گفته شده است خدا از رگ گردن به ما نزدیک تراست و چه چیز از رگ گردن به ما نزدیک تراست جزء خود.بت شکنی مبارزه با بیگانه شدگی است .بت پرستی نوعی بیگانه گشتگی از خود است همانند انقلاب و هرپدیده دست ساز بشری. شورش برعلیه بت ، جستجو برای یافت خود است آزادی از امری خود ساخته برای رسیدن به خود به مثابه امری بیکران .آگاهی به اینکه گرچه در صورتی مادی گرفتاریم اما، این کرانمندی جلوه ای از امربیکران است. ما خود جزئی از آن هستیم و با انکار صورت ، پیوستن به او را انتخاب می کنیم.
"لا"، لای هویت ساز است. هویت با آنچه که حذف می شود شکل می گیرد. در اسلام ، "لا"، انکار بیگانه شدگی از خود و پیوستن به خود است. وقتی لا می گویم در نهایت وجه مادی را نفی می کنیم و خود را به مثابه امری استعلایی هویت می بخشیم. این لا بیش از هر چیز « پیوستن » است و هر پیوستنی در خود گسستنی را نیز دارد. « آری » گفتن به صورت « جدایی » از « خود بیکران » است . در واقع، لا، انتخاب است و واجد ماهیتی ارزش گذارانه . امری ناگزیر که انسان ها هرروز آن را انجام می دهند.
لا، رمز آگاهی است. دیالکتیک تاریخ است. با نفی است که وضعی بهتر حاصل می شود. تاریخ جزء با « لا » ساخته نمی شود. مخالفان " لا " ، با حرکت و پویایی میانه ای ندارند. اگر هر پیامبر"لا" را استوار کرد چون خواستِ خواست او انکار وضع موجود بود. عشقبازی با صورت ، تجسد یافتن و مردگی است. هگل به ما می آموزد که در "لا" است که شُدَن ممکن می گردد .نفی است که زندگی می آفریند. و ما با پیوستن به آن است که می توانیم « خودآگاهی » خود را افزایش دهیم. "لا"، خودآگاهی است و رهایی .
کانت نیز ، "لا" را استوار کرد. اونیز ،امور قدسی را انکار کرد تا عقل را احیاء کند. روشن نگری ، جزء جنبشی برای نفی نبود شعار آن "لا " بود " لا " به هرآنچه غیرعقلانی است. "لا " به هر آنچه در ذهن بشری ما امکانی برای گنجایش و فهمش وجود ندارد.
Ø پیامبر به مثابه موجودی فراانسانی
... صورت نداشتن ِ خدایان اسلام، تنها در بعدِ فیزیکِ ظاهری نیست (هرچند آن نیز هست). شما خودتان اشارهی خوبی داشتید. من هم به این موضوع فکر کرده بودم که شمایل و پوسترهای پیامبر، امام علی، امام حسین و امام رضا، به راحتی از بازار قابل تهیه است، اما گمان نمیکنم وجودِ این تصاویر ناقض ِ حرفِ من باشد. چراکه در موردِ این اشکال، یک اتفاق ِ نظر ذهنی وجود دارد مبنی بر اینکه اینها واقعی نیستند. حتی اگر هم واقعی پنداشته شوند، واقعیتی هستند که نقصی در آنها راه ندارد، و نکته درست همینجا است. مسلمانان حاضر نیستند بپذیرند که در وجودِ امام و پیامبرشان نقصی مادی راه دارد. مشکل اینجاست که در باور ِ مسلمین، این انسانها از راهی معجزهآسا تطهیر شدهاند و کمال یافتهاند. از اولِ تولدشان کامل بودهاند[1]. گویا هیچ زحمتی برای خوب شدن و خوب زیستن نکشیدهاند. هیچ انتخابی نکردهاند. هر تصویری هم که از آنها ارائه میشود، باید موافق با کمالِ اولیهی این انسانها باشد، وگرنه در نظر مسلمانان غیرواقعی بوده و بیحرمتی به حساب میآید. مسلمین گمان میکنند که قبولِ اسلام، مساوی با قبولِ این کلیت است که پیامبر موجودی فراانسانی بوده است. پس هرکس که او را در حد موجودی زمینی و انسانی به تصویر درآورد، نمیتواند مسلمان باشد و حتما موجودی کافر و بیدین است که باید طبق آیات قرآن کشته شود.
من در برابر این استدلال تنها می توانم بگویم که چنین تفسیری از اسلام و جایگاه پیامبر نمی شناسنم. حداقل در سیره پیامبر چنین جایگاهی برای او توصیف نشده است.پیامبر ، اولی بر مومنین بود و این گفته قرآن است. او انسانی همانند انسان های دیگر بود که در جنگ ها شرکت کرد و زخم آن را چشید.در امور مشورت کرد و در آنجا که دستوری الهی وجود نداشت مشورت با یاران، و پذیرش نظرات آنها را مبنا قرارداد.
او در حالی رفت که آخرین کلامش از پیروانش طلب مغفرت بود . پیامبر قدیس و معصوم چگونه می تواند طالب بخشش خطاها یا گناهان خود از پیروانش باشد. آیا ، در عصر فقدان رسانه ما بایک تصویر تبلیغاتی روبرو بودیم. تصویری که برای امروز ساخته شده است برای تحریک احساسات یا اینکه پیامبر در آن لحظه خود را پیغامبر می دانست نه "قدیس " .
در مکتب او غسل تعمیدی وجود ندارد رهایی از گناه امری مرتبط به خواست هر بشری و تنها محصول اراده اوست . جهان دیگر را باید خود ساخت امری که حتی پیامبر نیز تضمین کننده آن نمی تواند باشد. او مسیح نبود. او جوانی بود که در قعر ظلمت بدنیا آمد درجستجوی راه ، راه خود را یافت. او مانند هر انسانی ، اطراف خود نگریست . در پیمان هایی وارد شد و از بعضی سنت ها دوری کرد. اعتکاف کرد وخود را از زمینه اجتماعی رها ساخت . اگر او مسیح بود نیازی به اینها نداشت چون معصوم بدنیا آمده بود برای همین است که مسیح را باید در کنار مریم دید. مریم بود که روزهای خود را در دیر گذراند تهمت ها را شنید و از دیگران دوری گزید. تفسیر شما از پیامبر اسلام بیش از هر چیز تفسیری است که از مسیح می توان داشت اما، مسیح نیز یک روح تنها نبود او را با مریم بایددید در آنصورت مسیح بودن نیز آسان و یکباره بدست نیامده است .
Ø پرسش از حقیقت و مساله زبان
میثم عزیز در مورد سخن من مبنی براینکه رسانه عامل ازدست رفتن حقیقت می باشند می گوید:
من با حرف شما موافقم، الا اینکه باید بگویم حتی اگر از معادلاتِ این شبکه درکی داشته باشیم هم، از تبدیل شدن به بخشی از آن گریزی نداریم. دنیا تحریفشده به دست ما رسیده است. ما وارثانِ دنیای محرَّفایم. ما زمانی که حقیقت زاده میشده نبودیم. حالا هم برایمان مقدور نیست که حقیقت را از ناحقیقت تشخیص بدهیم (چنین ابزاری در اختیار نداریم). آن نسخهی حقیقی تا ابد گم شده است.
اما،این سخن به معنای این است که عقلانیت افسانه ای بیش نیست. شعار کانت ، در مقاله روشن نگری چیست اینست که جرات اندیشیدن داشته باش. جرات اندیشیدن یعنی فرار از کلیشه ؛ فرار از امرقدسی شده ؛ فرار از هرآنچه خُود بُودِِ ما را به اسارت می کشد. اما، در دنیای تحریف شده، چگونه میتوان جرات اندیشیدن داشت . اگر قرار باشد حقیقت همیشه تحریف شده باشد در آنصورت شجاعت دانستن جزء توهم چه می تواند باشد. در آنصورت ، آیا کاریکاتوریست ها در توهم نیستند؟ آنها مدعی هستند که با کشیدن کاریکاتور درصدد قدسی زدایی از امر قدسی و دادن فرصت برای اندیشیدن هستند اما، این طبق تفسیرشما آرزویی بیش نیست. تلاش برای قدسی زدایی یک امر توهمی است چون اساسا" ، هر سخنی امری تحریف شده است. هرسخنی ، نیمی حقیقت و نیمی دروغ است . در اینصورت ، امری قدسی نیز تجلی گاه حداقل بخشی از حقیقت است. در آنصورت ، مبارزه با امرقدسی بی معناست . تمسخر یا استهزاء آن بی وجه است. آنچه باید صورت گیرد تلاش برای فهم آن است. امری که در کاریکاتورها وجود نداردهمزبانیست. همزبانی در کاریکاتورها مرده است .آنها دنیای خود را به مثابه حقیقت برین انعکاس می دهند این بدان معناست که آنها، هیچ احساسی از تحریف شدگی حقیقت ندارند. حقیقت آنجاست و باید از طریق کاریکاتورها برای مسلمانان نمایش داده شود.
ادامه دارد
سابقه بحث:
1- اسلام و ایدهی هگلی (وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)
2- تصاویر برآمده از کنش ماست (اين وبلاگ)
3- مسلمانان و امر قدسی (وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)
4- مسلمانان و امر قدسي : نگاه دوباره (اين وبلاگ)
